![]() چی بودم ، چی شدم به خاطر تو ...ولی پشت دلم رو خالی کردی حالا اسمت میاد گریم میگیره ... نمیدونی که با دلم چه کردی ؟
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
مرداد 1388
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 جستجو
پيوندها
کشتی عشق ( عاشق تنها )
ارباب وفا ترانه های آقا مصطفی رازهای شکفتن ( عبدالله جون ) عکس های عاشقانه من گل بارون زده ( سحر جون ) فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمیشوند. وقتی زندگی مسدود میشه جایی برای با هم بودن :: درخواست قالب :: موزيك
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
لحظه های بی تو بودن میگذره! اما به سختی
پست آخر...
آدمک زندگی سرده مگه نیست،دل عاشق پردرده مگه نیست آدمک دلها محبت ندارن،آدما پا رو محبت میذارن آدمک دریای درده دل من،گل پژمرده و زرده دل من آدمک دست و پاهات چوبی و خشکن میدونم،توی سینت جای دلو خالی گذاشتن میدونم هیچکسی غصه ی قلبت رو نخورده،دل آدما آخه تو سینه مرده آدمک آخر دنیاست بخند،آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که ترا عاشق کرد،شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی،کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که تو بزرگش خواندی،بخدا مثل تو تنهاست بخند آدمک بیا بریم شهر خدا،پیش اون شکوه کنیم از آدما
دیگه توی این وبلاگ نمی نویسم!جایی می نویسم که کسی نشناستم....خواستم این وبمو حذف کنم ولی دلم نیومد...آخه کسی که دفتر خاطراتشو پاره نمیکنه...حتی اگه توی اون دفتر بدترین لحظات زندگیش ثبت شده باشه . خداحافظ... زهــــرا
|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 2:10
|+|
مواظب خودت بـــاش ...
پشت سرت به جای اشک یه کاسه آب میریزم...حالا که رفتنی شدی سفر بخیر عـزیـزم این آخـرین خـواهشمه مـواظب خودت بـاش...اونی که جامو میگیره جوانیتو بذار پــاش کـی گفتـه نفـرین میکنـم؟؟؟غصه بـه تو حرومه...خوشبختی تـو،گل مـن همیشه آرزومــه عکس منـو!پـــاره بکن یـــه وقـت اونـــو نبینه...خجالت از چشام نکش که عاشقی همینه بهش بگـو"دوست دارم"بـــذار بـــرات بمیره...اسم منو بـه روش نیـــار بهــونه ایی نگیـره دفتــــر خـاطـراتتــو،تــــو خلــوتت بســـوزون...یــادت بــره که کــــی بودی به دلتم بفهمـون |+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 1:45
دلم گـــــــــــرفته از ... ؟
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن!!! از آدمهایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و ... وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره ... |+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 23:38
دلـــــم گــــــرفته...
به خدا خستم از این زمونه،دلم گرفته شدم دیوونه دیگه نمیخوام زنده بمونم،میخوام بدونی شدم ویرونه دیگه نمیخوام بمونم اینجا،میون اینهمه دورنگی اسیر این شبای تاریک تو این همه دلای سنگی خدا چرا اینقد غریبم میون آدما اسیرم ؟؟؟ منو ببر که خیلی خستم،این روزگار داده فریبم تو این غریبی،تو این سیاهی،شریک شبهام بگو کجایی؟ دارم میمیرم تو بی پناهی،خدانگهدار دنیای واهی
خــدانگهـدار... |+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 1:45
دنـیــــــــــــا ...
چشم من بگــو چــی دیــــدی غصـــه خوردی ؟ چیک و چیکه چند تا نــاودونــو شمـــردی ؟ چشم من تـــو پــا بــه مـــاهــه چندتــا بغضی ؟ دیگــه داد هـــــــرچــی ابـــــــره در آوردی ! میدونـــی چنــدتــــا نمــــازتــــو شکـــــونـــدی ؟ چنـــدتـــا ربنــای نیمه کـــــاره خـونــــــدی؟ شــونه های آسمون تـر شــده،بـس کن ! می بینی خـدا رو تــا گریه کشونـدی ! آخـه چشـم مـن دنیــــا بـــه دیــدن نمـی ارزه ، قصــه هــــاش که بــه شنیــدن نمی ارزه ! امــا گـــاهی واســه تـــــو وقتــی غــــــریبــی ، قلــب آسمــــونـــــــا از غصــــه می لـــرزه ! چشـم مــن حـــــرمت اشکــــاتــــو نگـــــه دار ، میــدونی چنــدتـــا غــروبو گــــریـه کـــردی؟ قطـــــره قطـــــره آب شـدن ثــانیـــه هـــامــون ، بسکـه لحظـــه هــای خـوبــو گــریه کردی! تـــو مـی گــی خیـابـــونـــــا شکنجه گـــاهـن ، آینــــه هــــا ی دلشکستــه روسیــــــاهن ! کاشکــی بـــــــاورت بشه ابــــــــرک خــیسم ، هنــــوزم چنـــدتــــا ستــــاره بــی گناهـن ! هنــــوزم یکـــــــی نشسته روی ابـــــــــــــــرا ، نگــــــــــــران کفتــــــــــرای یــــاکـــــــریمـه ! دیگـــه وقـــت خنـــده هـــای بـی بهــــونـس ، چشـــم مـن گــــریـــه نکـن خــدا کــــریمه ! |+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 0:31
تولدم شد بی وفا ...
چشمای من خشک شد به در،حالا کی بی وفاتره؟،بــال و پــــــرش دادم ولی دیگه واسم نمیپـره اینـــو بـــدون دستــای من گــــرمی دستــاتو میخواد،تــرو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد حتـــی دیگـــه خــدامــونـم بـــه دادمون نمیــــرســـه،گریه نکن که دستمون به دست هم نمیرسه تـــرو خــدا بهش بگیـــن صبــر منــم ســـر اومـــده،خدا بـــه من بگو چــرا خوشی به من نیــومده آخــــه چــــرا نگـــــــاه اون چنگـــــی به دل نمیـــــزنه،میگــن یکی تـــو قلبشه جونمو آتیش میـزنه ببخش اگـــه قسمت نشــد تـــوی چشات نگاه کنم،یـــا ســـر رو شونت بــذارم اسم ترو صدا کنم تـــو هـــم منـــو بـــذار بـــــرو اما بدون رسمش نبود،جــز تــو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود ؟ اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده ، خدا گــرفتـی عشقمــو جواب قلبمو بـــده |+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:30
هق هق من...
منـــو بگیــــر از ایـن روزای در بــــه در ... از این روزا،از این شبـــای بی ثمــــــــر منـــو ببــــــر بــــه خاطــرات رفتمــون ... روزایی که تــو جا گذاشتی پشت سر تو کوچه ها نمیشه بی تو پــرسه زد ... خیـــابـــونـا غـــریب و غــم گــــرفته ان کجــا بــرم؟چـــرا نمیـــرسم بــه تـــو ... کجــایـی پس؟چــــرا نمیرسی به مـن حالا که نیستم اشکاتو کی پـاک کنه ... کــــی عـــاشقونه مینـویسه اسمتـو بــــدون مـن،هـــــزار ســال دیگـه هم ... بـــدون کســـی نمیشکنـه طلسمتـو چقـــد حـــرف مـــونــده و نمیــشنوی ... چقــــــد راه مـــــونـــــده و نمیکشـــم ببـین کجـــای قصــه پس زدی منـــــو ... محـــالــــه بی پنـــاه تـر از این بشـــم غـــریبگــی نکـن دلـم غــــریبــه نیس ... همونـــه که بــرات ستاره چیده بـــود بگـــو کـــه یـــادتـه،بگــو کـــه یـــادتـه ... همون که گفتی از خدا رسیده بـــوده
*تـو شـونتــو نمیسپری به هق هقم ، نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم * |+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 10:56
درد دل
اول آنکس که خریدارش شد من بودم ... باعث گرمی بازارش شد من بودم این پستو برای بعضیا مینویسم که ... نمیدونم چرا بعضی از پسرا وقتی مطمئن میشن یه نفر گرفتارشون شده یا حتی بهشون وابسته شده یه دفعه میزنن زیر همه چی؟ شنیدم بودم که کسی رو که دوس داری نباید بهش بگی اگه بگی دیگه...ولی باور نداشتم .تقصیر خودم بود خودم کار خودم خراب کردم ببین جناب آقای ...خوب برا هر آدمی پیش میاد اگه دلت رفته .مردباش بگو...اگه من جای تو بودم و باحضور تو کسی دیگه دلمو میبرد حتما بهت میگفتم .پس تو هم خجالت نکش !هیچ اتفاقی نمی افته! ایندفه حرفامو مستقیم بهت نمیگم همین جا مینویسم،بهت نمیگم بیای که بخونی.میذارمش اگه هنوز برات مث قبلا ارزش داشته باشم حتما خودت یه سر به وبم میزنی اگه هم که نه... خیالی نیست بالاخره من با این پست یه کمی دلمو سبک میکنم و درد دلمو میگم .البته این حرفا تمام حرفای دلم نیست. آخه اینجا نمیشه همه چی رو بگم. به امید روزی که بیای حرفامو بخونی! به قول سعید شهروز که میدونم خیلی هم با آهنگاش خاطره داری!: "اگه از من و دل خسته شدی حاشا نداره ..." اگه دیگه نمیتونی یا نمی خوای ادامه بدی چراحرفتو رک نمیگی؟خجالت میکشی؟ تو که گفتی بودی خیلی رکی! ! ! ازم خواستی یه مدت باهم رابطه نداشته باشیم که به من فرصت بدی به خودم و خودت فک کنم! عزیزم من فکرامو کرده بودم که تا اینجا باهات اومدم،وگرنه ... گلم من ازتو فرصت نخواستم ،اگه تو مطمئن نیستی و به عشق من شک داری و فرصت میخوای پای من نذار... من که میدونم تو دلت جای دیگه گیر کرده! ترو به همون حضرت زهرا که خیلی بهش اعتقاد داری قسمت میدم ،بهم دروغ نگو. ازم خواستی تو این مدت به خودم و تو فک کنم ولی تو ... تو هم حتما به خودت و یکی دیگه فک میکنی! آره؟ درسته که تو جوجه صدام میکنی.شاید بعضی وقتا جوجه باشم ولی احمق نیستم ! می فهمم که تو جایی گیرافتادی ولی روت نمیشه بگی.قبلا هم بهت گفتم تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری... تویی که اگه یه نصفه روز از من خبر نداشتی از نگرانی میمردی،حالا ازم میخوای که یه مدت باهم کاری نداشته باشیم!؟ الان بیشتر از ۲۴ساعته که ازم خبرنداری و... میدونم الان با عشق جدیدت خوشی و منم که ... من فک میکنم این پیشنهادو دادی که من به نبودنت عادت کنم و پیش زمینه ایی باشه،که وقتی بهم میگی"دیگه نمی خوای باهام باشی" پس نیفتم. عزیزمن اگه کسی دیگه اومده تو زندگیت بگو.مطمئن باش بعدتو نه به خلاف کشیده میشم،نه مث مجنون سر به بیابون میذارم،نه مث فرهاد کوه هارو ازجا میکنم،نه خودم میکشم این حرفا فقط مال تو قصه ها و افسانه هاست... تو زندگی واقعی هیچکی از عشق و دوری هیچکی نمرده ! بعدتو فقط این جمله ی همیشگی خودتو تکرار میکنم " این نیز بگذرد " میشینم منتظر روزای خوش زندگیم! نگران من نباش!من کنار میام با دلم...
اگه اون شب چیزی نگفتم و قبول کردم که یه مدت دور از هم باشیم،بخدا فهمیده بودم تو دلت چه خبره ! ولی به روت نیاوردم .چون میدونستم نمیتونم و نمیخوام که به زور نگهت دارم. فک کنم با این اخلاقم کاملا آشنایی که "دوست ندارم خودمو به کسی تحمیل کنم ،حتی اگه واسه طرف بمیرم " واسه همین اصرار نکردم!
...بازم به همون فاطمه زهرا قسمت میدم اگه یه نفر دیگه یه گوشه قلبتوگرفته و یه کوچولو بهش فک میکنی دیگه بهم مسیج نده هیچ وقت... بذار این انتظار تا آخر عمرم باهام باشه... مطمئن باش اصلا مزاحم تو واون نمیشم ... قسمت دادم تروخدا بهم دروغ نگو...
تا حالا بیشتر از هزار دفعه بهت گفتم "من دوست ندارم تو قلبت یه نفر دیگه کنارم باشه!دوست دارم فقط برا خودم باشی..."ولی تو بهم گفتی که "من مال توام ولی تو مال همه"یادته؟ بی وجدان انصافه؟؟؟
مطمئن باش نفرینت نمیکنم ...ولی به عشقی که بهت دارم قسم اگه به دروغ بهم بگی که باکسی نیستی... واگذارت میکنم به ابوالفضل که خیلی قبولش دارم و فاطمه زهرا... دیگه حرفی نیست... تموم حرفم این بود که من میدونم دلت جای دیگس پنهان کاری لازم نیست... بازم میگم خواهش میکنم اگه دلت پابند یکی دیگه شده ، قید منو بزن ... نمی خوام حالا با اون باشی ،وقتی که از اونم خسته شدی یا اون دیگه ترو نخواست... دوباره برگردی با منو......................................
ما عاشق هم بودیم،حسی که یه عادت نیست ازمن کــه گـــذشت امـــا،این رسم رفاقت نیست اینکـــه منــــو از قلبت بی واهمــــه میـگیـــــــری اینکـــه منــــو میبــازی دنبـــــال کسی میــــــری وقتی همــه ی دنیــــات تنهـــایی و غــربت بــود وقتی همــه جـا بـاتو احساس یه وحشـت بــود کــی بــاهمه ی قلبش بغــض شبتــــو وا کـــرد؟ کــی حــال تـــرو فهمید کـی بـا تـو مدارا کــــرد؟ بــاشه بــرو حرفی نیست٬من از همه دلگیــــرم حـالا که دلت رفتـــه دستــاتو نمیگیـــــرم مـا هــردو بـــرای هــم هــــرثــــانیــه کم بودیم کـی جـــز تو نمیدونه ما عـــاشق هــم بودیم؟
|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 4:10
وصیت من ...
آی آدما گوش بکنید وصیت من ...آی شمایی که میگیرید رو دوشتون جنازه من دستای منو از توی تابوت بیرون بذارید تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالین این دستای من ترو خدا موهای منو شونه نکشید تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سرمن اگـــه کســـی ســــراغمــو ازتــــون گـــــرفت،تــــــرو خدا نــــذاریـــد بـــــــره آخه اونـــه قــــــاتــل من بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش ، بگید به یــاد تو بود نیومدی سراغش بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش ، بگید که عاشقت مرد دیگه نیا سراغش
|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 23:6
برای کسی که هیج وقت نذاشت بهش بگم دوستت دارم !
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی نفس تــو سینه مونده تـو این تنهــایی تلخ منو یک عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته بر بـاد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چـه دردیـه خدایا نخواستن اما رفتن بــرای اونکه سایس همیشه رو ســــرمن کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منو آباد کرد و خودش ویرون شد ازدرد به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته بـه آتش تن زد و رفت تـا من اینجـا نپـوسم بـا رفتنش نـــرفته تـو خونمه هنوزم هنوز سالار خونس پناه منه دستاش سرم رو شونـــه هاشه رو گونمـه نفسهاش به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته
|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 12:0
تقدیر ...
بـــایــد تــــرو پیــــدا کنم شـــاید هنوزم دیـر نیست ، تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست بـــا اینکـه بـی تاب منی بـازم منو خـط میـــــزنــی ، بـایــد تــرو پیــدا کنـم تــو با خودت هم دشمنـی کــــی بـــا یــه جمله مث من میتـونــــه آرومت کنه ، اون لحظه های آخـــر از رفتـــن پشیمـــونت کنه دلگیـرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور ، وقتی به من فکـــرمیکنی حس میکنم از راه دور آخـر یه شب این گـریه ها سـوی چشامــو میبـــره ، عطرت داره از پیــــرهنی که جا گذاشتی میپـره بــــایـــــد تـــــرو پیــــدا کنم هرروز تنهــاتــــــر نشی، راضی به با من بـودن حتی از این کمتــر نشـی پیـــدات کنـــم حتـــی اگــــه پـــــروازمــو پـرپـر کنی ، محکم بگیـــــرم دستت و احساسمو باورکنــی
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 22:26
دوستت دارم خدایی ...
اگــه حســودا بــــذارن میبــــرمت یــــه جـــایـــی کــه نـــدونن کجــــایـی آخه تــــا کــی جــدایــی دوسـتت دارم خـــدایــــی نمیــذارم یــه غـــریبــه جـامو تو قلبت بگیره دستای تـرو بگیره اگه می خواد بگیره خدا کنه بمیره جــونم واست بگــــه دیگـــــه طــــاقـــت نـــــدارم جـــونــم واست بگـــه دیگــــه راهـــی نـــــــدارم دل و بگیــــــــرو ببـــــــر هــــــرجایــی که خواستی جونم واست بگـــــه تــــویـــی تنهـــا ستــــاره دوستـت دارم بــــدون تـــــا وقتــــی زنـــده هستـم تــــا دنیــا دنیــاست به پــای تـــــــو نشستم نگــــو دوستــم نـــــداری میــــدونــــم دروغــــه جــونـــم واست بگــــــه تــــویـــی تنهـــا ستــــارم
|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 1:31
دلم تنگه ...
باور عشق برایش سخت است ... ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود آیا ...
دل به دل نازک من بربندد. |+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 22:57
دوستت دارم ...
بهــم میگــــن ســــاده نبـــــاش دوست نــــــداره میگـــــن دست تـــــو دست غــــریبه ها میـــذاره بهــم میگـــن کـــه تــــو منـــو بـــازیچــه کـــــردی میگـــن یـــــــه روزی میـــــری و بـــــرنمیگــــردی نمیـــدونـــن عشق منـــی غــرورمو نمی شکنی آسمــونم زمین بیـــاد بــــدون فقط مــــــال منـی بگو تو هم دوستم داری مرهم رو زخمام میذاری نـــذار از دوریت بمیــــرم نگــو که تنهـــام میذاری بگو که سـردی با همه دوسم داری یـــه عالـمه نــذار بگـن بازیچتـــم بـــذار بگــــن دوسـم داری نــذار که عشق مـن و تـــو رنگ جـــدایی بگیره نمیـــذارم یـــه بی وفـــا عشقـم و از من بگیره
|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:10
برای س....... عزیزم
۱۲ فروردین سالروز تولدت رو بهت تبریک میگم ...
عزیزم ببخش یکم دیر شد خودت دلیل تاخیرمو میدونی برات آرزوی موفقیت و سربلندی میکنم ... به خاطر تولدت اسم وبمو تغییر میدم گلکم ... البته موقتیه تا وقتی که خودت یه اسم خوشکل براش انتخاب کنی ...
|+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 4:33
به کی بگم ؟!...
همش میگـم خدا
|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 2:20
بی گناه ...
مگه گنـــــاه مـن چـــی بـــــود بـــه پــــــــای تـــــو حــــروم بشـم
مگه گنــــاه مــن چــی بـــــود تـــــو خواستی من حــروم بشـم حالا که مـــن عـــاشق شـــدم میگـــی که عـــــــاشق نبـــودم! مگه گنـــاه مـــن چـــــی بــــــود نــــــاخـــونده مهمونت شـــدم دیگــــه آب از ســــــرم گــــذشته روی قــلـــب مــــن نـــــوشتــه تــــــا همیشه بــــــازی بـــــاشم تـــــــک و تنهـــــــا در بستـــــه تــــــــو می خواستی کــــه بــــــــــــری دلمــــــو بـــــردار بــــــرو اما... هیچ وقـــت نبـــــــر از یــــاد دل من می خواست تــــــــرو عیب نــــــداره بــــــرو بخنــــــــد بگــــــو که من بــــــــازیش دادم نـــوبـــت مــــا هـــم میـــــرسه نــوبت بـه نـوبت عـــــزیــــــــــزم هـــــــر طلــــوع غـــــــروب داره هـــــــر دلــی غـــــــــــــــرور داره تـــو غـــــــــرورم و شکــــوندی دل میـــــــــره تنهـــــات میــــذاره بـــــرو بـــا هــــرکی دلت خواست واسه من چی مونده از تــــو جــــز یه مشت خـــاطــــره ی تلخ که نمی خوام باشه از تـــــو روزی رو میبینم از تــــــــو که میگــــــی مـــن تـــــک و تنهـــــام راه بــــــرگشتــــــی نـــــداری دیگـــــه عشقتـــــو نمــی خوام |+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:43
تسلیت قلب صبورم ...
خیـــلــی وقتـــه اینجـــــا پــــــرســــه میــــزنم
جــای ردپـــاتــــو من ، نیستی و بوسه میـــزنم اگــــه حتــــــی تـــــــــــو جــــوابمــــــو نــــدی مــن بـــازم بـــا عکس تــــــــــو حــرف میـــزنم تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوستـت نـداره سهم اون یـه عشق تازه ، سهم تو طنـاب داره بســه اشکاتـو نگه دار غم تو یکی دوتـا نیسـت پــا نـذار روی غرورت جای اون به زیر پـا نیسـت |+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 11:55
تو بی وفایی ...
چقــــدر زخمـیــم از تـــــــو امـــــا دل ، تنگـــه نگــاتـه عــــزیــــزم تـــــو ، بـی وفـــایی عــــادت قلب سیاتـه |+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:39
نجابت ...
تـــو چشم تـــو یــه حادثــه که از ستـــاره بـــــرتـــره نجــــابتــی تـــو چشمـاته که آبـــــرومو می خــــــره خـاطـــره هـام مــال خـودم تمـوم شعــرام مال تــــو اگـه بــــری تـــو قصــه ها بـــــازم میـــام سراغ تـــــو |+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 13:7
دیگه تمومه ...
فکر نکنم احتیاج به توضیح داشته باشه ... واضحه اینو برا کی نوشتم ... اگه یه وقتی IQ بودید و متوجه نشدید بیاید بگید خجالت نداره که ...
وقـتشـه راهـمـــــون جــدا بشـــه ، مــن و تــــــو مـث آب و آتیشـه تــو بــــرو تـــو کـه مث دشمنـــی ، بــا دروغ منــــو آتیش میـــزنی نمی خوام توی بــازی من باشم ، بسمه هـــرچی از تو میکشم وقـتشه عشقمـــو خط بــــــزنـی ، عمـــریــه منـو داری میشکنی گم بشـه هـرکی خوبــه مث من ، تـو بـدی تویی که دل میکنــی نــــوبت بـــــاختــن تـــــو اومــــده ، تـــو ببین دل سوزونــدنم بـده بایــدم تـــو بســـوزی جــای من ، گــریه کن جای گــریه های من |+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 22:31
عشق من ...
این آپم برا احمد نیست شاید از حالا به بعد واسه اون بنویسم نمیدونم گفتم شاید اگه احمد بازم خرم نکنه ... اینم نوشتم که بدونه
قســم بـــه عشقمــون ، قســم همش بـــــــــرات دلــــواپسم قــــــــــرار نبـــود اینجــــوری شـــه یهــــو بشـــی همـــه کسم راستی چــی شد چی جوری شد این جوری عـاشقت شدم شـایــد میگـم تقصیـــر تــوست تــا کـم شـه از جـــرم خــــودم بـــــه مـلاقـــــات آمــــدم ببین کــــه دلسپــــرده داری چگــونه عمـــــــری از احســاس عشق شــــدی فــــــــــــراری نگـــــاهــــم کــــن دلــــم را عــــــاشقــــانــه هــــــدیــه کــردم تــو دریـــا بـــاش و من جویبــــــار عشق و در تـــــــو جـــــاری راستی چــی شد چی جوری شد این جوری عـاشقت شدم شـایــد میگـم تقصیـــر تــوست تــا کـم شـه از جـــرم خــــودم
خیلی دوسش دارم
|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 21:1
انتــقــــــــام ...
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 19:28
چی شد ... ؟!
بگو چی شد گه قلبت خالی شد از حضورم ، بگو باهات چی کردم که می شکنی غرورم بگو چی بــــود گنـــاهم چی بـــوده اشتبــاهم ، که اینجوری گــــذشتی از من و از نگـاهم
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 18:42
خودمو میکشم ...
دیگه بـریدم .............................. بــــــه تــــــــو گفتــــم قبـل رفتنت اگـــــه نبـــــــاشــی یک روز کـــــــاری بـــــا دنیـــــا نــــــــدارم بـــــه تـــــــــو گفتــــم خــــودمــو می کشم و پـــــــر می زنم تــــــــو آسمونــــــــا بگو گفتم یا نگفتم ! بـــــه تــــــــو گفتــــم زنــــــده ام بــــا نفس خیـــــال چشمـــات چشـــــــاتم تنهـــــــــــام گــــــذاشتن حالا مـــن مـــــوندم و تیــغ و رگ دست و عکــــس پـــــــاره ی تـــــــو بــــــا مــــن بگو گفتم یا نگفتم ! مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تـــاره حالا روزگار من بعد سفـــــــر کردن تـــو طناب داره تیغ و میکشم رو رگهام میپاشه خونم رو عکسات نتونست سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکات |+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 11:15
بذار خیال کنم ...
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری و هنـــوز صدامو می شنوی بـــذار خیــــال کنــم یــــه لحظــه از نیـــازتم اگــه تمـــومه قصــه مــون هنــوز تـــرانه سازتم بـــذار خیــال کنـم هنـــوز پــــر از تب و تــاب منی روزا به فکــر دیـدنم شبا پر از خواب منی بـــــذار خیـــــــــال کنـــــم تــــــــو دل تنگیــــــات غــــــروب کــه میشـه یـــــاد مـن میفتــــی تـــــــویــــــی کـــه قصـــــه ی طلـــــوع عــشق و گـفتــــی و دوستت دارم و نگــفتــــی!!!!! بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پــر میشی از خاطره هاش اونکه که هنوز دوسش داری اونکه هنوز همنفسه بذار خیال کنم منم اونی که بـودنش بسه دوبــاره فــــال حـافظ و دوبــاره تـــو ی فــــالمی بــذار خیــال کنم بــــذار اگـــــرچه بی خیالمی
|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 11:49
عشق اول ...
سلام ... این پستم با بقیه یه فرق کوچولو داره این برا احمد نیست این از طرف احمده برا من ... نه اشتباه نکنین وضعم فرق که نکرده هیچ بدترم شده ... در واقع احمد تمام حرفاش رو توسط این آهنگ به من زد... دیگه بیشتر توضیح نمیدم خودتون بخونید متوجه میشید ...
از اول هم مـن و تـــــو مــــا نبــــودیم مـن و تــــــو مــــال یـــه دنیــــــا نبـــودیم از اول هم تـــــو اون ســــر در گمــی هــا مـی گفتیــم بــا همیم امـا نبـــودیم تمــومش کــن بیــــا از هــم جــــدا شیـــم بیــــا اینقـــــدر تکــــــراری نباشیم تمــومش کــن تـــــا همیــن جــــا تو یه لحظه از این تنهایی بــاهم رها شیم تمــومش کــن تـــه این جـــاده بستــه تهــش مــاییم که قلبـــامون شـکسته بگـــو ایــن جــــا کجــــای قصـــه ی مـاست ؟ نگــــــاه کن اول راهیم و خسته نترس از اینکه حرفام دل نشین نیست تموم سهم ما از عشق ایــن نیست مــــا عشـــق اول هــــم بـــودیم امــــا همیشــه عشق اول بهتــــرین نیست
اما من فکر میکنم می خواد با این حرفا خودشو عزیزتر کنه ... نمیدونم شاید بیخودی میخوام دلم رو خوش کنم ... ولی من باور نمیکنم یه حسی بهم میگه اینا حرفای دلش نبود ... آخه لحن حرفاش ... نمیدونم ... بهرحال من هنوزم منتظرش می مونم میدونم که برمیگرده ... |+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 22:39
تـــــولـــــدت مبـــــــارک ...
یکی یکدانه ی سرو گلستان دلدادگی ، تولدت مبارک ای کاش شمع می توانست به جای جمع آب شود .... بزرگ شدی قهرمان ، تو بزرگ شدی و من کوچیک ، دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب میشم ، منت سر تقویمامون گذاشتی ، پاییز رو خجالت دادی ، آبان رو سرافراز کردی ... اون عدد رو تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز سال رو اگر کبیسه نباشه حسرت به دل یه رویداد نقره ای گذاشتی ... احمد اینجا به احترام تولدت یه شمعدانی و یه شمع و یه شمعدون خالی جدا جدا در حال سوختنن ، دل من رو که دیگه نگو .... اگه می خواستی به حسابش بیاری همون اول اینکارو میکردی ... من این آرزو رو یه گوشه ی دنج دلم پنهان کردم که عدد رمز تولد پاییزی تو رو به دوازده ، روز تولد بهاری خودم مث سبزه هایی که روز سیزده به هم گره میزنن به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم ... اما ... اون رویاها مردن !!! در خیالم هزار بار دوازده اردیبهشت رو با اون روز عاشقانه جمع زدم و نذر کردم که اگه دوستای خوبی برای هم شدیم چهل دلشکسته رو بند بزنم اما انگار نشد ...!!! شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیارم هیچ بود ... هر کاری کردم به جای کیک تولد رشته ی عشقم رو از تو ببرم نشد ... تیغ سرزنش رو هرچی در گلوی آرزوهام فرو بردم نبرید ، من آخرش هم تشنه میمیرم ، هیچ فکرش رو میکردی مراسم افتتاحیه ی زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیرمنتظره اختتامیه ی طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشه ؟ من هم دارم پا به پای شمع تولدت تمام میشم اما بهرحال خوش اومدی ... چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی !!!... من امروز به نیت پا گذاشتن تو به بیست و چندمین بهار زندگی ، بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی رو سجده میکنم ... بیست و ... گلدان رو آب میدم ، بیست و ... کبوتر رو آزاد میکنم ، بیست و ... گل رو نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینن ، بیست و .. بار به روی رهگذران خسته لبخند میزنم ... و بیست و چند هزار بار آه می کشم ، بیست و چند هزار بار سر به آسمان کرده و از ته دل دعات میکنم، بیست و چند بار خوشبختیت رو از خدا می خوام و میگیرم ... بیست و چند بار خدا رو با هزار لحن مختلف در بیست و چند حالت سبز با بیست و چند اشک زلال صدا میزنم و بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفتر خاطرات بیست و چند صفحه ای ام می نویسم ................ احمد عزیزم ، بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن عدد مجهول تولدت مبارک بیست و چند بار با اسفند جوری که چشممون نزنن خیلی دوستت دارم احمد گلم بیست و چند سالگیت مبارک ......... نه اصلا خیلی ساده ........
احمد جان تولدت مبارک کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت داره ...
|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 15:13
مـــا بــــه هــم نمــی رسیم ...
نمی دانم شاید سلام سر سنگینی ، عیبی نداره بهتر از اینه که بشنوم غمگینی ، به فرض که دوستم نداری نه خودم ، نه نامه هام رو این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست ، خودش کلی دلیله ... ببین دلم می خواد یه چیز و باور کنی ... به خدا من خیلی دوستت دارم هیچ کس تو رو به اندازه ی من دوست نداره ، بگو که باورت شد ... این نامه رو با غصه تمامش می کنم فقط به خاطر اینه که می دونم هر وقت کلاغ های قصه ی مادر بزرگ به خونه هاشون رسیدن من و تو هم به هم می رسیم ! ! ! ... درسته ، یعنی هیچ وقت ... یعنی غیر ممکنه ... یعنی با یه بیت شعر که نمی دونم تو ذهن کدوم شاعر متولد شده این نامه رو تموم میکنم : هرکس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفتم که برای تو زنده ام ولی من هنوزم امیدوارم شاید خدا خواست و کلاغای قصه ها یه روزی به خونه هاشون رسیدن ... پس به امید اون روز ... |+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 0:25
|